تبليغاتX
منم پناهنده عشق مشتاق به دیدار عشق




منم پناهنده عشق مشتاق به دیدار عشق

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
به چشم خسته ی من آسمونم سنگ شده لعنت به این تنهایی دلم برات تنگ شده...
 

سکوتی سنگین تر از فریاد!

   ببین...مرا می شناسی.!؟  مرا دیده ای.!؟

 صدایم را بشنو! صدای هق هق شبانه های بی صدایی است!

    نگاهم در نگاهت گره خورده است!  اما مرا نمی بینی!

         گونه هایم غرق خجالت عاشقانه هایت شده اند!

   اما تو بی تفاوت از کنارم می گذری!

              من تو را می پرستم و تو غرق در خدای خویشی!

     مرا ببین! اگر بخواهی می بینی!  اما تو بی تفاوت...

                     فریاد صدایم بی صداست...

   می شنوی...    اما نه صدای مرا!

          من بی تو لحظات دلواپسی های غریبانه را می گذرانم!

     اما تو با دیگری مهربانی و با من ...!

 این بار مرا ببین...   

       شاید بشناسی!

 

 

 

داد می زنم ...تو عشقمی

 

گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

 

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

 

تو می روی و آینه پر می شود از بی کسی

 

از من سفر می کنی و به مرگ قصه می رسی

 

ببین که آب می شود قطره به قطره قلب من

 

مرگ من و قصه ماست فاجعه جدا شدن

 

 

گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

 

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

 

 

تو جامه دان پر میکنی ، من خالی از جان می شوم

 

یک لحظه در چشمم ببین ، ببین چه ویران می شوم

 

بعد از تو با من چه کنم با من بی پناه من

 

کجای شب پنهان شوم ، کجای این عاشق شکن

 

 

تو میروی و جان من گور ترنم می شود

 

خورشیدکی که داشته ام در شب من گم می شود

 

چیزی نگو به آینه با رازقی حرفی نزن

 

برای بار آخرین تنها نگاهی کن به من

 

  

 

 بهت نمی گم دوستت دارم،ولی قسم می خورم دوستت دارم

 


نويسنده: مجنون بی لیلی مورخ: جمعه پانزدهم آبان 1388 در ساعت: 18:26
|+|
خدایا..........غریبم..........برس به دادم.........

 

خدایا دلم واست یه ذره شده

دیشبم مثل هر شب با گریه خوابم برد

خدایا کی تموم میشه این فاصله ها ؟

الان که دارم اینا رو مینویسم:

نمي دوني كه چه حالي دارم

ولی دوست دارم بنویسم چون اگه ننویسم دق میکنم

دلم میخواد بمیرم اینو واقعا میگم

دیشب هم از خدا همینو خواستم میخوام بمیرم فقط همین!

من آدم ناامیدی نیستم چون خدا همیشه دستمو گرفته

چون هیچوقت تنهام نذاشته

ولی من دیگه انگیزه ای واسه زنده بودنم ندارم !

خدایا من دیگه این روح زندونی رو نمیخوام

فقط منو ببر پیش خودت

خدایا دیگه حتی ازت شادی و خوشبختی هم نمیخوام

فقط منو ببر پیش خودت !

خدایا تو منو بهتر از خودم میشناسی

پس واسه چی میخوای زنده بمونم

خدایا تو همیشه بهم لطف کردی هیچ جایی دست رد به سینه ام نزدی

ایندفعه هم بهم لطف کن !

بذار واسه همیشه از این دنیا برم

خدایا تو همیشه بهم خوبی کردی

اما دیگه نمیخوام خوب باشم دیگه نمیخوام خوبی کنم

خدایا فقط میخوام بیام پیشت فقط میخوام بمیرم !

خدایا من واسه زنده بودنم انگیزه ندارم اما مردن درد منو دوا میکنه

مردن و به تو رسیدن هدف منه

خدایا من دیگه هیچی ازت نمیخوام فقط بذار بمیرم

فقط بخواه که نجات پیدا کنم !

نذار بشکنم نذار داغون بشم نخواه که نیست بشم

من دیگه نمیتونم خودم رو تحمل کنم

منو ببر پیش خودت نذار که بیشتراز این غرق بشم

نجاتم بده خدا جون نجاتم بده !

 


نويسنده: مجنون بی لیلی مورخ: پنجشنبه هفتم آبان 1388 در ساعت: 14:56
|+|
بی تو شدم یه زندونی.....کاشکی کنارم بمونی

 

شبي از پشت يك تنهائي نمناك و بارانی ، تورا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي ابي احساس ، تورا از بين گلهائي كه در تنهائيم رويید،با حسرت جدا كردم.

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتی ، دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي و من تنها براي ديدن زيبائي آن چشم ، تو  را دردشتي از تنهائي و حسرت رها كردم.

همين بود اخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت ،حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

نمي دانم چرا رفتی ، نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم و تو بي انكه فكر غربت چشمان من باشی ، نمي دانم ،كجا، تا كي، براي چه؟

ولي رفتي،و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يك قلب رويائي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برميداشت ، تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو اسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد كه من بي تو تمام هستي ام از بين خواهد رفت ، كسي حس كرد كه من بي تو هزاران بار خواهم مرد .

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد .كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد و من با انكه مي دانم تو هرگز

نام من را با عبور خود نخواهي برد ، هنوز آشفته چشمان زيباي توام ، برگرد.

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد . و بعد از رفتنت كسي از پشت قاب پنجره ارام و زيبا  گفت

تو هم در پاسخ اين بي وفائي ها بگو ، در راه عشق و انتخاب ان خطا كردم

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد ، كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است ، و من در اوج پائيزي ترين ويراني يك دل،ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر،نمي دانم چرا؟

شايد به رسم عادت پروانگيمان باز،براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ ارزوهايت دعا كردم.
 

نويسنده: مجنون بی لیلی مورخ: چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 در ساعت: 23:40
|+|
حلقه عشقت بوسه گاه لبهاي داغ من است ... چه ساده عاشقت شدم ...

 

براي شروع اپ چند تا حرف زيبا رو برات ميذارم :

ما واقعا" تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نميدونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو به

 دست نياريم نميدونيم چي رو از دست داديم...

عشقت رو به كسي بدي كه تضميني بر اين نيست كه او هم تمام همين كا رو بكنه منتظر باش تا

اينكه عشق اروم تو قلبش رشد كنه و اگه اينطور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده ...

دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اون قدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو از رويات بكشي

 بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني رويايي رو ببيني كه ميخواي، جايي بري كه دوست داري،

 يك شانس براي اينكه هر چي بخواي باشي چون فقط يه جون داري

ارزو ميكنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باش به اندازه ي كافي بكوشي تا قوي باشي

به اندازه ي كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه ي كافي اميد تا خوشحال بموني

 

عاشق می مونم تا ابد خودت میدونی...

 


نويسنده: مجنون بی لیلی مورخ: چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 در ساعت: 18:27
|+|
اگه عاشقت نبودم... اگه بی تو زنده بودم... بمون بی تو غصه می خورم...

 

eshgh

 

ديگر به خلوت لحظه‌هايم عاشقانه قدم نمي‌گذاري،

ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نمي‌بينمت.

سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام.

من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده اي؟!

من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها  پر کرده ام که شايد ....

ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است.

و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند.

و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير ميکشم. نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي.

تا به حال نوشته بودم؟

به گمانم نه!

پس اينبار برايت مي نويسم که:

دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند.

مي‌خواهمت هنوز ؟؟؟

گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند

اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند.

مي‌خوانمت هنوز، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشه‌هايم بشويد.

و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردند کافي است.

به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که:

 دلتنگت شده ام به همين سادگی

 

 


نويسنده: مجنون بی لیلی مورخ: جمعه هفدهم مهر 1388 در ساعت: 16:42
|+|
دل می گیرد ...می میرد...و هیچ کس ...هیچ کس سراغی از آن نمی گیرد...
 
اگه می دونستی چقدر دوستت دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 
يه روز بهم گفت:
 
مي‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

 يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

 يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز
 
روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟من اينجا خيلي تنهام».

براش يه لبخند وكشيدم زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

يه روز يه نامه نوشت : «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه
 
 مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست  از اين بابت خيلي خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه
 
 اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام
 

 


نويسنده: مجنون بی لیلی مورخ: یکشنبه دوازدهم مهر 1388 در ساعت: 13:54
|+|
و...من چه عاشقانه تو را خواستم... و ...من چه عاشقانه تو را پرستیدم...

 

يك زندگی...دريك كف دست...

دو روز مانده بود به پايان عمرش تازه فهميده كه اصلا"زندگی نكرده ،

تقويم عمرش پرشده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.

 پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت

 تا روزهای بيشتری ازخدا بگيرد .داد زد و بد وبيراه گفت :خداسكوت كرد.

جيغ زد و جاروجنجال به راه انداخت: خداسكوت كرد.

به پروپای فرشته ها پيچيد:خداسكوت كرد.

كفر گفت:سجاده را دورانداخت:خداسكوت كرد.

دلش گرفت و با درماندگی به تلخی گريست .

به سجده افتاد:خداسكوتش راشكست وبامهربانی گفت:

 تمانم روز را به بد و بيراه گفتن و جاروجنجا ل ازدست دادی

 يك روزديگر هم رفت حالا فقط يك روز از عمرت باقی مانده است

 بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن.

لا به لای هق هق بی امان گريه اش گرفت.

گفت: اما خدايا فقط يك روز به عمرم مانده است

در يك روز چه می توان كرد؟ و خدا پاسخ داد:

آن كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويی هزار سال زيسته

 و آن كه امروزش را در نمی يابد هزار سال هم به كارش نمی آید

و آن گاه سهم يك روز زندگی را در ميان دستان او ريخت

  گفت: حالا برو زندگی كن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد

 كه در گودی دستانش می درخشيد اما می ترسيد حركت كند

می ترسيد راه برود و می ترسيد كه زندگی از ميان انگشتانش بلغزد و بريزد.

 ايستاد و به فكرفرورفت با خود گفت:

 وقتی فردايی ندارم نگه داشتن زندگی چه فايده ای دارد؟

پس بهتر است اين يك مشت زندگی را مصرف كنم .

آن وقت شروع به دويدن كرد و زندگی را به سر و روی خودپاشيد

 قدری از ان بوييد و نوشيد و ناگهان چنان به وجه آمده بود كه ناباورانه ديد

 می تواند تا ته دنيا بدود و ميتواند پرواز كند و حتی از روی خورشيد هم بگذرد.

 روی چمن خوابيد و به كفش دوزكی خيره شد

 سرش را بالا برد و اسمان و ابرها را ديد و به همه سلام كرد

حتی به انهايی كه برايش غريبه بودند

 برای همه انها از ته دل آرزوی خوشبختی و تندرستی كرد.

 او درهمان يك روز ناقابل با زندگی آشتی كرد خنديد و سبك شد

  بخشيد عاشق شد و عبور كرد و درانتهای غروب تمام شد.

 او در همان يك روز زندگی كرد ولی فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:

امروز او در گذشت كسی كه هزار سال زيسته بود...

 

 

 


نويسنده: مجنون بی لیلی مورخ: یکشنبه دوازدهم مهر 1388 در ساعت: 13:50
|+|
حلقه عشقت بوسه گاه لبهاي داغ من است ... چه ساده عاشقت شدم ...
 

با دلی عاشق به دنبال تو!!!!!!!!!!!!

امشب قـلم برای تـو یه قصه ی دیگه نوشت

قصه ی تنـهایـی دل، مقصر هم که سرنوشت

ساده نمیشه ازتوگفت: حرمت تو بی انتهاسـت

ببخشیداین جسارت رو کـارغـریـب آشــنـاسـت

من اشتباهی اومـدم تو شهر این غریبه ها

میـون ایـن غریبه ها شـدم اسـیـر غصه ها

چی بگم؟ از کجا بگـم؟ تـــکــرار هــــر روز دلـــه

دادمـیزنم توی سکوت!! بی کـسـی خیلی مشکله

تـنـهـایی درد مشترک بــیــن تـمـوم آدمـاسـت

عاشـقـی و مـهـربونی فـقـط برای قصه هاست

قصه داره تموم میشـه مـثـل تـمـوم قـصـه هـا

امـا تـو مثـل آسـمـون عـاشـقـی و بـی انـتـهـا

حـرفام تـموم نشدولی قصه بـه آخـرش رسـیـد

آرزو مـیکنـم واسـت یـه عـالـمه یـاس سـپـید

 


نويسنده: مجنون بی لیلی مورخ: سه شنبه هفتم مهر 1388 در ساعت: 0:0
|+|
هر شب که انتظار تو را می برم به روز...شرمنده که بی تو نفس می کشم هنوز

 

وشايداین آخرین پیام این وبلاگ باشه شايد شايد...

سلام...

برای مدتی میرم

خسته م

خیلی خسته

نمی دونم بر می گردم یا نه؟؟؟

ممنون واسه همه چی بی معرفت!!!!

خدا نگهدار

 


نويسنده: مجنون بی لیلی مورخ: دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 در ساعت: 21:49
|+|
تولد تولد تولدم مبارک.............................
سلااااااااااااااااااااااااامممممممممممممممممممم

تولدم مبارک

امروز شدم ۲۲ رفتم که سن ۲۳ سالگی را حروم کنم

 

 


نويسنده: مجنون بی لیلی مورخ: جمعه ششم شهریور 1388 در ساعت: 12:10
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir